شب است ...
از روزنهی ماه
به آسمان آبی دیگری مینگرم:
انگار آنجا نیز
- از این دریای ِ خونین ِ سرزمین ِ شب -
ابرهایی است دلگیر
کوهی مهآلود
و بید مجنونی که خون میگرید.
شب است ...
از روزنهی ماه
به آسمان آبی دیگر مینگرم.
*** *** ***
آوازی بر زبانام پژمرد
شوقی در نگاهام
و خندهای بر لبانم.
دستهایم را
به سمت شادیها دراز کردم
اما دور گردن حسرت و اندوه پیچیدند.
چه کسی ستارهها را چیده است؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 23:45 توسط JAVID
|