شب است ...

از روزنه‌ی ماه

به آسمان آبی دیگری می‌نگرم:

انگار آنجا نیز

- از این دریای ِ خونین ِ سرزمین ِ شب -

ابرهایی است دلگیر

کوهی مه‌آلود

          و بید مجنونی که خون می‌گرید.

شب است ...

از روزنه‌ی ماه

به آسمان آبی دیگر می‌نگرم.

 

***          ***          ***

 

آوازی بر زبان‌ام پژمرد

شوقی در نگاه‌ام

و خنده‌ای بر لبانم.

دست‌هایم را

      به سمت شادی‌ها دراز کردم

اما دور گردن حسرت و اندوه پیچیدند.

چه کسی ستاره‌ها را چیده است؟