برای چشمهایم نماز باران بخوان

بغض کرده...

ابریست...

اما نمیبارد. . .

گم شدیم

کوچه های قدیمی را باریک می ساختند ،
 تا آدم ها به هم نزدیکتر شوند ،
 حتی در یک گذر ...
 اکنون چقدر آواره ایم ، در این همه اتوبان !

تظاهر ؟ ظاهر سازی؟؟

از چوپانی پرسیدند: دنیا را توصیف کن
گفت:
وقتی پشم گوسفندان را چیدم
تنها چیری که دیدم ، یـــــک گله گــــــرگ بود

سخني زيبا از پائلو كوئيلو

انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند.

با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.

در سبد جلو, صفات نيک خود را مى‌گذاريم.

در سبد پشتي, عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.

به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند

و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.

بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم،

غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد

 

پــــنــــاه

موش به سوراخش می خزد
لاک پشت به لاکش
و شتر‌مرغ
سر در شن فرو می برد
اما قناری را اگر بترسانند
می پرد به آغوش آسمان

پِی اَش می گردیم ..

ياد دارم ازدبستان دركتاب ...
درس اول صحبت نان بود و آب ...
آنچه را در خردسالي خوانده ايم ...
همچنان درجستجويش مانده ايم ... !!!

چیزی که فقط خودشون دوس دارن


وقتتون رو برای توضیح دادن هدر ندید،
اغلب مردم فقط چیزی رو میشنوند که دوست دارند ...


جوجه هارو ولش کن، بگو سبز بودی یا زرد ؟

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم

...

چه بسا حکایت ما هم این باشد....