دلتنگی های آدمی را باد ترانه‌ یی مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده می ‌گيرد،
و هر دانه‌ ی برفی به اشكی نريخته می ‌ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق ‌های نهان،
و شگفتی ‌ها به زبان نيامده،
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.

برای تو و خويش
چشمانی آرزو می ‌كنم،
كه چراغها و نشانه‌ ها را در ظلمات ‌مان ببيند.
گوشی
كه صداها و شناسه ‌ها را در بيهوشی ‌مان بشنود.
برای تو و خويش
روحی
كه اين ‌همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زبانی
كه در صداقت خود ما را از خاموشی خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن‌ چيزها كه در بندمان كشيده ‌است سخن بگوییم


مارگوت 
بیگل

اینجا بی‌نهایت من است !

دنیا همیشه به کام زمین تلخ می‌شود

وقتی تمام آب‌های جهان راکدند

و زمان بغض می‌کند

و ثانیه‌ها

روی جسد‌ ماه راه می‌روند ...

انگار وقتی نمانده است برای توقف زمین

باید دوباره رفت ....

و تا بی‌نهایت شب گریه را سرود ... !

و من

تا فراموشی یک تکرار

مدام نفس نفس می‌زنم ...

لحظه‌ها را ...

تکرار تکرار‌ها را ...

و می‌دانی ؟

انگار

تنها

لاکپشت است که دانسته است ...

دنیا را باید قدم زد ... این چنین آهسته ...

تا به آخر ... !