كاش معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد
تا كه هر بي سر و پا نام خود عاشق ننهد
كاش معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد
تا كه هر بي سر و پا نام خود عاشق ننهد
من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم
کاش در این وسعت سبز
یک نفر
درد مرا می فهمید
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه ی بی حاصلم
من از ياد عزيزان يك نفس غافل نيم اما
نمي دانم كه بعد از اين كسي يادم كند يا نه
اي دل چو فراق يار ديدي خون شو
وي ديده موافقت بكن جيحون شو
اي جان ، تو عزيزتر نه اي از يارم
بي يار نخواهمت، ز تن بيرون شو
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
زهري كه رسد همچو شكر بايد خورد
هرچند تو را بر جگر آبي نبود
دريا دريا خون جگر بايد خورد
نمی دانم چه کردی با دل من
نمی دانم چه گفتی با نگاهت
که چشمم چنین در انتظار است
فقط یک لحظه جانا در برم باش
به وقت دیدن آن روی ماهت
برای من فقط یک لحظه زیباست
گر چه با تردید و ترس، همراست
داخل صدف زیباست
اما گاهی
این مروارید در صدف
احساس دلتنگی می کند
چنانچه
مروارید ما باشیم
صدف دنیا
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
چه ترا دردي ست
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي
در كجا هستي نهان اي مرغ
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخ هاي شوق
دود ما نخواهد رفت جز به چشم خود اي دوست
عاقلانه خواهد سوخت،عاشقي كه مجنون است
من از جنس احساسم
برای تو بهشتی خواهم ساخت
من عاجزانه می گویم که
به عشق تو نیازمندم
من هنوز به جایگاهی نرسیده ام
که
عشق ببخشم و
جانم
عشق طلب نکند
من تو را دوست دارم
و
از قلب سرخ تو
به
قلب آبی آسمان می رسم.
گویند خدا همیشه با ماست
ای غم نکند خدا تو باشی!!!
بي شك،بي تو خواهد ماند ـدر هواي آرزوي تو را داشتن
كسي را كه تو مي خواهي
ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي غمناك،غمناك،غمناك
هيچ كس را،هيچ كس را ديگر نمي خواهم
نه دوست داشتنت را و نه...
دوستت داشتن را.
چون هميشه تنها خواهم ماند.
از هميشه تنهاتر
غروب خواهد شد و در قلبم ،آرزويي فرو خواهد ريخت.
بي چشم هاي تو،اينجا چيزي كم دارد.
مثل آسمان بي خورشيد،بي ستاره،بي ابر
كسي اگر بپرسد،
پاسخم فرار خواهد بود
گريز از همه سوال هاي بي جواب
گريز از همه لحظه هاي زندگي و ...
گريز از تو
گريزاز نگاه تو
گريز از دست هاي سرد تو.
آشنا ترين آشناي دل
لحظه هاي دلتنگيم را مي سرايم
لحظه هاي با تو بودن در عين بي تو بودن
لحظه هاي جاويد ذهنم را مي گويم
لحظه هايي كه ياد تو ميهمان دل شكسته ام است
دلي كه روزي هزار بار مي شكند
از دوري از فراق از انتظار
مي داني چه مي گويم تنها تو مي داني
مي داني دل شكسته را مرهم بودن يعني چه؟
مي داني تكرار واژه ي غريب بي تو بودن يعني چه؟
مي داني زخم خورده از دنياي ويران بودن يعني چه؟
مي داني بين آشنا بيگانه بودن يعني چه؟
تو مي داني و تنها تو مي داني
مرا به من بگذار
به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
تو و صلابت سنگ
من و شكوه تو
- اي پر شكوه خشم آهنگ
من و سكوت و صبوري؟
من و تحمل دوري؟
مگر چه بود محبت
كه سنگ سنگش را
- به سر زدم با شوق؟
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست
به دشت و باغ و بيابان
به برگ برگ درختان،
و روح سبز گياهان
گر از كمند تو دل رست
دوباره آورم ايمان
ـ كه عشق بيهوده ست!
مرا به خود بگذار
مرا به خاك سپار
كسي؟!
نه،هيچ كسي را دگر نمي خواهم
خوشا صفاي صبوحي
صداي نوشانوش
ز جمله مي خواران
خوشا شرار شراب و
- ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه
مرا به خود مي خواند
- ز پشت نيزاران
تنها چيزي كه از ما باقي مي ماند
خاطره يست كه با آن زندگي كرده ايم
و در قاب خالي دلمان به آن جا داده ايم
كاش مي شد خاطره را تصوير كرد
ز تمام بودني ها،تو همين ،از آن من باش
كه به غير با تو بودن دلم آرزو ندارد.
نبود اهل دلي
كه بداند
غم دلتنگي و تنهايي من
درون سينه من
حتي هنوز گر چه دلي مي تپد ولي
در طول ساليان كه چه بر من رفت
با اين دل شكسته
آرام نانشسته دمي
سركرده ام به صبوري
خو كرده ام به حسرت دوري
چقدر مردن،
ـ در اين زمانه كه نيكي حقير و مغلوب است ـ
خوب است.
مبخش
احساس
دوست داشتن
جاودانه را
اي كه از كلك هنر،نقش دل انگيز خدايي
حيف باشد مه من ،كاين همه از مهر جدايي
گفته بودي جگرم خون نكني باز كجايي
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي
مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم
وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه بلبل شيراز نرفته است ز يادم
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي
اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري
بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش
امروز من همانم!هنوز هم قلبم براي نفس هاي گرم تو مي تپد.ولي ديوار قلبت را تارهاي فراموشي درهم تنيده است.ديگر صدايت آن شور عشق را ندارد...نگاهت را از من دريغ نكن...بر تو چه شده است عزيز شب هاي تنهايي من؟
دلم گرفت از اين همه سكوت
چرا؟مرا نمي خواني؟
دلم گرفت از اين همه تنهايي
چرا؟نمي آيي
تا من دوباره معناي عشق را بفهمم
وسعت عميق جاذبه را
چرا گريه نكنم؟
وقتي كه جمعه به غروب مي رسد
چه هفته هايي كه بي تو رفتند
و چه هفته هايي كه بي تو مي آيند
اينجا شمعي رو به خاموشي ست
و اين خانه پر است از آه
آه
كه انتظارم هم به ستوه آمده
از كدام كوچه خواهي آمد
كدام روز؟
دلم گرفت از اين همه ديوار
كه مرا از تو دور مي كند
دلم گرفت از اين همه كوچه كه بن بست است
بگذار
سر راهت
تنهاترين منتظر باشم
تا تو هم تنهاترين خاطره سبز من باشي.
اي صدايت مهربان
اي كرامتت به وسعت عشق
خوش آمدي به سراي غمديده ام
اي بيگانه ي آشناي من
كه نمي دانم
چگونه تصويرت كنم
در خيال خود
من سالهاي سال
در كوچه پس كوچه هاي ذهنم
تو را مي جستم
اي آشناي غريب
اي دست گرم مسيحايي
تو در دور دست چه كرده اي با من
كه فاصله ها را شكسته اي؟
صدايت مهربان و گرم
زمزمه عشق و اميد را
در روحم جاري نموده است
اي روحت به لطافت گل سرخ
اي مهربانترين
من تو را به جشن مهر و محبت
فرا مي خوانم
در دل شكسته ام
اي عزيز
اي بيگانه آشناي من
قلبت به وسعت تمام درياهاست
و روحت بزرگ و لطيف
اي آبي خيال من
اي دوست
در ذهنم هميشه پايدار خواهي ماند
ديگر از سقف زمانه،آفتابي بر نمي تابد مرا
كلبه ي جانم دگر بار ،روشنايي نيست
در كنار پنجره ديگر ،گل اندامم نمي ماند
شهر خالي مانده بي او،آشنايي نيست
كوچه باغان گذشته،خالي از فرياد شبگرد و غزل گشته
باغ سر سبز جواني ها،خزاني شد
سالها بي بودنت بودم،تن به هر بيهوده فرسودم
جمع اين مطلب زدم من ،زندگاني شد...
به سفارش :احمد
بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است.
آرزو مي كردم ،
كه تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي.
-كاشكي شعر مرا مي خواندي!-
بي تو من چيستم ؟ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ،از پژواكم
-در كوه
گردبادم در دشت،
برگ پاييزم،در پنجه باد.
بي تو ،سرگردانتر ،
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سر و بي سامان
بي تو- اشكم،
دردم،
آهم.
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
بي تو خاكستر سردم،خاموش،
نتپد ديگر در سينه من ،دل با شوق،
نه مرا بر لب ،بانگ شادي،
-نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد،
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن،
كاهيدن،
كاهش جانم،
كم
كم.
چه كسي خواهد ديد،
مردنم را بي تو؟
بي تو مردم،مردم.
گاه مي انديشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ،روي تو را
كاشكي مي ديدم.
خداحافظ .شايد وقتي ديگر
در گذرگاه زمان،خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند،رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند.
ز تمام بودني ها ،تو همين، از آن من باش
كه به غير با تو بودن دلم آرزو ندارد.
هیچ صیادی در جوی حقیری
که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.
وای باران ،باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
نظر كردن به درويشان ،منافي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت،نظرها بود با مورش
گوهردل را مزن بر سنگ هر ناقابلي
صبر كن پيدا شود گوهر شناس قابلي
تنها چیزی که از ما باقی می ماند
خاطره ای ست
که با آن زندگی کرده ایم
ودر قاب خالی دلمان به آن جا داده ایم!
کاش می شد
خاطره را تصویر کرد.
ای کاش جان بخواهد،معشوق جاني ما
تا مدعي بميرد،از جان فشاني ما
گر در ميان نباشد،پاي وصال جانان
مردن چه فرق دارد،با زندگاني ما