تهران همچنان بارانی ست ...

زير باران آدم ترم

خاك ِ تنم ، بوي دستهاي گِلي ِ خدا را مي گيرد


عجله برای خوشبختی

برای رسیدن به خوشبختی،
 آن‌قدر عجله نداشته باشید
 که سوار هر اتوبوسی که از راه می‌رسد، بشوید!

کــابـــوس تــبـــر

گفتم ای جنگل پیر , تازگی ها چه خبر ؟!

پوزخندی زد و گفت : هیچ ، کابوس تبر

بالای خطر فقر - پاین تر از خط فـــهــم

چه بسیارند انسانهایی که
بالای خط فقر هستند
و زیر خط فهم ...!!

عیدتون مبارک

اگـر شـــب مـــومـنــی را در حــــال گــنـــــاه دیـدی
فــــردا او را بــه چـــشــمِ آن گــنــاهــی کـــه انـجــام داده نـگـاه نـکــن
 چـــرا کــــه شـایـــد در سـحــرگـــاه از آن گـنــاه تــوبــــــه کــــــرده بـــاشد
 و تــــــو نـــدانـــی

" حضرت امیر المومنین ، علی علیه السلام "

عــــــیــــــــد غـــــــدیــــــــــــر مـــــبــــــــارک


اخــــتــــلـافــــــ طبـــــــــقــــاتـــــــــی

یه نفر بالای برجش لم داده توی جکوزی
یه نفرآرزو داره که حموم بره یه روزی
یه نفر برای گربه اش می خره ژامبون اعلا
یکی واسه لقمه یی نون می ره از دیوارا بالا!
یه نفر جرینگی می ده خون بها رو تو تصادف
یکی دیگه واسه صنار توی حبس می پوسه مف مف . . .
یکی آخرای هفته، می ره ساحل قناری
یکی جون می کنه اما باز می مونه توی نداری!
یه جای شهربرای شام،صدتا کبک پرکنده می شن
یه جای دیگه سرشام،سفره ها شرمنده می شن!
فاصله خیلی زیاده از سربرج تا زیر پل،
آخه تا کی باید این درد،این عذاب بشه تحمل؟!

وارونــــــــه


اینجا سرزمین واژه های وارونه است
جایی که گنج، "جنگ" می شود
درمان، "نامرد" می شود
قهقه، "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ"

ببخش باران

ببـخــش بـــاران !

ببـخــش . . .

که تـو میـبــاری و . .

مـــا شـُستــه نمی شویم . . . !

نمی بینند و جار می زنند ....

حکایت عجیبی ست
 رفتار ما آدمها را خدا میبیند و فاش نمیکند
مردم نمیبینند و فریاد میزنند....

!

بی احساس ترین آدم امروز ، احســاسی ترین آدم دیــروز است


سربلندی ابراهیم،آرامش اسماعیل،امیدواری هاجر

عید قربان

 یعنى

 فدا کردن همه «عزیزها» در آستان «عزیزترین»
و گذشتن از همه وابستگى ها به عشق مهربان ترین . . .


لزومی ندارد

من همانی باشم که تو فکر میکنی ...

چون من همانی ام

که حتی فکرش را هم نمیتوانی بکنی!

می دونی چی می گه؟

شکسپیر میگه ...

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا ؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..

زندگی کوتاه است ... پس به زندگی ات عشق بورز

خوشحال باش ... و لبخند بزن ... فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی ،گوش کن

قبل از اینکه بنویسی، فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی ،درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی ، ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی ، احساس کن

قبل از تنفر ، عشق بورز

زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

...

مـــــــــــــــــــــانع

موانع آن چیزهای وحشتناکی هستند
 که وقتی چشمتان را از روی هدف برمی دارید به نظرتان میرسد.

بــلــــنـــــد شــــــو

باز هم بلند شو
ایستادن کسی که زمینش زده اند
از کسی که به زور سر پا یش نگه داشته اند زیباتر است

قبـــــــــــر

چه بسا اشخاصي که تنها با طنين کلنگ گورکن
 از خواب غفلت بيدار مي شوند.

دنیای بدی شده!

قطار ! راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافی . . .

هیچ چیز مثل سابق نیست !!

...

هیچ وقت حرفهایی را که مردم موقع عصبانیت بهت می زنند, فراموش نکن...

چون حقیقته


مشکل دنیا ؟!!!!!

مشکل دنیا این است ، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند
در حالیکه دانایان ، سراسر شک و تردیدند!

ز گهواره تا گور دانش بجوی

اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد،

انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند...

بـــــفـــــــهــــــمــــــــــــیــــــــــــــد!!!

ســــــواد
مـــــدرک،
درآمـــــد،
آيـــکيـــــو (IQ)
و شـــعـــور
پنج چيز مختلفند که ربطي به هم ندارند

کاش ذره اي بفهمند!!

سه نقطه ...

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا

بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت

دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیر خنده

آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی


بـــی خـــیـــــــال

بی خیالی سپر هر درد است ،
باز هم می خندم ،
آنقدر می خندم که غم از رو برود

23

ضربان قلبم ، حکایت عمر گذشته ام را

برای عمر نگذشته ام بازگو می کند

با حاصل جمع روزهای سپری شده نمی توان یک لحظه ماه را از یاد برد

حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند

زمان حاصل جمع گذشته و آینده است ...

آغازی دیگر را با رشته عمرم به دوش می کشم

تولدم مبارک