تهران همچنان بارانی ست ...
زير باران آدم ترم
خاك ِ تنم ، بوي دستهاي گِلي ِ خدا را مي گيرد

زير باران آدم ترم
خاك ِ تنم ، بوي دستهاي گِلي ِ خدا را مي گيرد



بی احساس ترین آدم امروز ، احســاسی ترین آدم دیــروز است

لزومی ندارد
من همانی باشم که تو فکر میکنی ...
چون من همانی ام
که حتی فکرش را هم نمیتوانی بکنی!

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی

ضربان قلبم ، حکایت عمر گذشته ام را
برای عمر نگذشته ام بازگو می کند
با حاصل جمع روزهای سپری شده نمی توان یک لحظه ماه را از یاد برد
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند
زمان حاصل جمع گذشته و آینده است ...
آغازی دیگر را با رشته عمرم به دوش می کشم
تولدم مبارک