ماهیگیر دلش سوخت...
این ماهی بود که از تنهایی قلاب را رها نمیکرد...!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:6 توسط NAYAD
|
این ماهی بود که از تنهایی قلاب را رها نمیکرد...!
در سیرک یا خانه؟!
خنده ات که تلخ باشد...
دلت که پر باشد...
تو هم دلقکی!
اینجا پوزخند می زنند به احساسات ِ تو
بغض کرده...
ابریست...
اما نمیبارد. . .
آرام گفتم:ناراحت نباش
چیزی را از دست نداده ای. . .
باران دلگیرم میکرد
به ابرها قرص ضد بارداری دادم . . .
نکند کلاغ آخر قصه ها من باشم. . .
این روزها دلم فقط
شـــــــــور میزند . . .
اما نگو: نفهم!
که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم . . .
اما هیچ اثری از خود به جای نگذاشت . . .
یعنی:شنیدن عطر تو
و
عابران بی شمار . . .
خیلی ها میلیاردر بودند . . .
فقط در زنگ انشاء کنار دریا می روند . . .
از پله های ابر پایین می آید
بی ذوقی نکن چتر سیاه . . .