X
تبلیغات
شب شعر - بی وفایی

شب شعر

پرنده ....

چه غريبانه رفت
آن پرنده کوچک
وقتي از صداي گريه ام
خسته شد ! ! !
((او حق داشت
من خنده را از ياد برده بودم ))
...................................................
من بعد از تو
آدم عجیبی شده ام...

 

فکر کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 18:11  توسط JAVID  | 

آرزو ....

آرزوی قشنگی ست...
داشتن ردپای تو کنار ردپای من...
بر دشت سپید پوشیده شده از برف...

تو هم آرزو کن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 18:8  توسط JAVID  | 

بغض کردم

   چقدر لال ماندم

          بین حرفایم.

 

***          ***          ***

 

خدایا چه کسی باغبان است

در این باغ ِ همیشه خزان

و چه کسی کامران است

میان این همه پیر و جوان

چیست این بازار در ظلمت خود نهان

که در آن تنها پول می‌درخشد

بی‌آنکه دیده شود

چه چیزی فروخته می‌شود

چه کسی آن را می‌خرد

 

***           ***          ***

 

در این شب ِ غم انگیز و گریه آور

بگذار شعرم پیش ِ تو باش

در دست‌های خیس تو

اینجا

هر غروب

احتمال دارد که شعر بمیرد

پ.ن: رسول یونان!!

پ.ن: شبی عجیب است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 23:54  توسط JAVID  | 

شب است ...

از روزنه‌ی ماه

به آسمان آبی دیگری می‌نگرم:

انگار آنجا نیز

- از این دریای ِ خونین ِ سرزمین ِ شب -

ابرهایی است دلگیر

کوهی مه‌آلود

          و بید مجنونی که خون می‌گرید.

شب است ...

از روزنه‌ی ماه

به آسمان آبی دیگر می‌نگرم.

 

***          ***          ***

 

آوازی بر زبان‌ام پژمرد

شوقی در نگاه‌ام

و خنده‌ای بر لبانم.

دست‌هایم را

      به سمت شادی‌ها دراز کردم

اما دور گردن حسرت و اندوه پیچیدند.

چه کسی ستاره‌ها را چیده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 23:45  توسط JAVID  | 

 

دستت درد نکند...

که دانه هایِ بافتنی ِ خوش طرح ِ دوستی مان را

دانه...

دانه...

حالا که بُهبُهه ی ِ زمستان است

تا دانه یِ آخر شکافتی!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:32  توسط SEVDA  | 

حمید عبدالملکی

چگونه است که رود جریان خود را از بلندای زمین قرض می گیرد...

اما تو بلندای غرورت را به چشمانم وام نمی دهی...

آیا سپرده دلم نزد تو کافی نیست؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 8:36  توسط ZAHRA  | 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان با دگران وای به حال دگران . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:46  توسط MINA  | 

غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط MINA  | 

وقتی که
سنگ نباشد
نسل کلاغ ها بی شمار می شود
و
هیچ شبی از ما نمی هراسد
وقتی که صدایی نباشد
باران به کدام شیشه
به کجای دل
پا بگذارد
وقتی که پنجره ای نباشد
چشم ها به چه دردی می خورند.

down where i am there's no bitter end at all
this bitterness is endless
keeps going on & on

*زندگی دلیل می خواهد...ولی اگر دلیل پیدا نکردی چطور.... ‌(بی معنا ؟! )

پ.ن: منبع  ؟ پیاده روی با تو ( مجموعه شعر) نوشته : علی خوشه چین

                        قسمت دوم: دست نوشته‌ی دوستم که همیشه انرژی منفی می‌فرسته !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:48  توسط JAVID  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:8  توسط MINA  | 

لطفا این مطلب رو بخونید. مطمئنم روی شما هم تاثیر می گذاره. درسته یه کم طولانیه ولی به خوندنش می ارزه:


مادر من فقط یك چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم.آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفور از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..
مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج كردم،واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.
از زندگی،بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو  ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی..وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.
برای من افتخار بود كه ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:24  توسط MINA  | 

میم الف

شمشیر نمی کشم تا خدایم را بشناسی

و تفاوت من با تو همین است

فریاد نمی کشم که به حق بودنم را بپذیری

و تفاوت من با تو همین است

گونه ای را به سرخی رنگ نمی زنم که پیروانم را بشناسی

و تفاوت من با تو همین است

سیاه نمی کشم که عفتم را پررنگ ببینی

و تفاوت من با تو همین است

حقیر نمی کنم تا بزرگ شوم

ادعا نمی کنم تا بمانم

بی کس نمی کنم تا با کس شوم

و

تفاوت من با تو همین است

که قبله ام نور است

 

فریاد مزن

بس است

می دانم تو سلاله ات پاک است!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:16  توسط AZADEH  | 

و شعری دگر از مشیری


آهو ز تو آموخت به هنگام دويدن

                     رم كردن و برگشتن و واپس نگريدن

پروانه ز من، شمع ز من، گل زمن آموخت

                     افروختن و سوختن و جامــــه دريـدن


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:53  توسط PAYAM  | 

 

گلي كه خود بدادم پيچ و تابش

به آب ديدگانم دادم آبش

در اين گلشن خدايا كي روا بي

گل از مو ديگري گيرد گلابش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:22  توسط ZAHRA  | 

 

دوباره برف جای پا های مرا پوشاند

راستی

آیا برف شهر احساس تو نیز

اینگونه رد پای مرا خواهد پوشاند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:13  توسط NEDA  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:30  توسط ZAHRA  | 

تمامش از ته دل بود بی شک
محبت ها و مهر پاک کودک
ولی... اغوش،اغوش است دیگر
چه فرقی دارد از چشم عروسک؟

مهدی صفایی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:44  توسط ZAHRA  | 

 

خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش ...

چنان خرسند که پندارند آزادش ...

نميگويم فراموشش مکن ...

 گاهي بياد آور ...

اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:19  توسط NEDA  | 

 

دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم 
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:47  توسط NEDA  | 


 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:48  توسط NEDA  | 

تا یادم نرفته...(مریم حیدرزاده)

 

آخه تا کی بکشم منت چشمای تورو

بذارم به پای چی وعده ی بیجای تورو

 

یه روز آفتابی میشی یه روزی ام ابری و سرد

کدومو باور کنم گرما یا سرمای تورو

 

این همه میان سراغم به هوای عاشقی

من یادم میاد فقط چشمای تورو

 

چرا هر کسی رو دوست داری تورو دوست نداره

نمیدم حتی به کس تلخی حرفای تورو

 

دلای دریایی شونو به رخ من میکشن

نمیدم به هیچکدوم یه موج دریای تورو

 

منو منتظر بذار هر جوری که تو  راحتی

چی میخوام مگه فقط ساختن فردای تورو

 

دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم

راز فتح قلعه ی قشنگ رویای تورو

 

تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم

من نمیدم به کسی تا عمر دارم جای تورو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:15  توسط NEDA  | 

 

حکایت ها که با تو از دل بی تاب می کردم

 

اگر با سنگ می گفتم دلش را آب می کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:54  توسط ZAHRA  | 

 

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:47  توسط NEDA  | 

فریدون مشیری

 

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر، ولی من!!!

به جز او عالمی را بردم از یاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:41  توسط NEDA  | 

مهناز راسخ

 

سبزینه نگاهت را به خاطرات غبارگرفته گذشته می سپارم تا فراموش شوی

ولی چه سود سنگ خارا جویدن؟

هربار که خواستم فراموشت کنم

ماندنی تر شدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:3  توسط ZAHRA  | 

 

گل برف به دستم افتاد

و

مرا به روزی برد که دسته ای از این گلها را نثارت کردم

ولی تو با ناباوری تمام

سرت را با بی اعتنایی

کنار زدی

ندا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:59  توسط NEDA  | 

او دیر کرده است


آيـينـه پرسـيــد که چـرا ديــر کرده است         نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير مـن است          تنـها دقـايقي چند تأخيـر کـرده است
گفتــــم امـــروز هـــوا ســـرد بوده است         شـايد موعد قــرار تغييـر کـــرده است
خنـديــد بــه ســادگيـــم آيـيـنـه و گفـت          احساس پاک تو را زنجيـر کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي          گفت خوابـي سال‌ها ديــر کرده است
در آيـيـنـه به خـود نـگاه مـي‌کنــم ـ آه !         عشـق تو عجيب مــرا پيـر کرده است
راست گفـت آيـيـنـه کـه منتظـــر نباش          او بـــراي هميـــشه ديـــر کـرده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:3  توسط ZAHRA  | 

چه زود رفتی ...


تو را به لطافت گلبرگ های چشمانت ، به بلندای نگاهت قسمت دادم ،

که دلیل تپش های قلبم باشی !

و تو چه ساده شکستی قلبم را ...

و چه آسان بریدی نفسهایم را ...

و چه زود رفتی !

اما بدان ، من هرگز نخواهم گذاشت که امواج رد پاهایت را ببوسند !

ب.ا -  آبان ۸۵

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:15  توسط ZAHRA  | 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:59  توسط PAYAM  | 

گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت می شوم گفتا تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر؟ 
گفتم فراموشم مکن گفتا تو در یادی مگر؟
گفتم خموشم سالها گفتا تو فریادی مگر؟
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:24  توسط ZAHRA  | 

بارون(مریم حیدر زاده)

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد
لیلی مرد از غم دوری،چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده ،اون رفته کجا
چرا از اون وره ابرها دیگه بیرون نمیاد

نیتت رو واسه فال قهوه کردم ، ولی حیف
عکس چشای قشنگت توی فنجون نمیاد

منو کشتی تو با اون خنجر دوریت، عجبه
چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد

مگه تو بی خبری مو م رو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت از بس سفیده و لطیفه مث برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود،تو اومدی
درارو بستم از اون وقت،دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه وقتی به شیشه میخوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو -سه بار واست نوشتم مث آینه میمونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمدون نمیاد

عمریه اسیرتم،اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم،یه بار یه زندون نمیاد

نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنین
هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتها انقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد

گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم
اما معلومه،نخواد بیاد که پنهون نمیاد

اونکه واسش ستاره میشماری،اهل نازه
پس با یه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل اورده بود
مثلا چون تشنه ان یاسهای گلدون نمیاد

مثلا چون تشنه ان یاسهای گلدون نمیاد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:34  توسط NEDA  | 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ،

 بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:43  توسط ZAHRA  | 

بی سامان

در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
                                
                                                       باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد

هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد
                               
                                       در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
                              
                                            آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

او که سامان غزل هایم از اوست
                                                             بی سرو سامانی ام را یک نظر باور نکرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:58  توسط ZAHRA  |