تبليغاتX
شب شعر
صحبت از پژمردن یك برگ نیست

وای جنگل را بیابان میكنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میكنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست

در كویری سوت و كور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است ...
 
( جانم فدای ایران )
نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  توسط JAVID  | 


*دلم لالايي مي خواهد...آرام، زير لب، زمزمه هيچ انگاري را در گوش خود مي خوانم...


*جايي خوانديم :

آنكه مي خندد، هنوز
خبر هولناك را
نشنيده است!
نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388  توسط JAVID  | 


دلی که از بی کسی غمگین است ،

هر كسي را مي تواند تحمل كند
نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388  توسط MINA  | 


عاشق زمزمه می کند  فریاد نمی زند!

عاشق بهانه نمی گیرد!

عاشق نق نمی زند!

عاشق ترک لبخند نمی کند!

عاشق جدی است اما عبوس نیست!

*عشق تن به فراموشی نمی سپارد- مگر یک بار برای همیشه!

*بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب میگیرند!

*قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده! اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی آرام تبدیل کنی!

*مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

*تو عاشق صادق باش وبمان دنیا را به حال خود بگذار!

*عشق خطرناک است نه عاشق!

          

         نمی شود که تو باشی  من عاش تو نباشم

  نمی شود که تو باشی

                                  درست همینطور که هستی

                       و من باز هزار بار  عاش تو نباشم!

 

  نادر ابراهیمی ( یک عاشقانه ی آرام )

روحش شاد!

 

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388  توسط SEVDA  | 


اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار “خدا” بوده !

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار “خدا” بوده !

اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت “خدا” بوده !

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت “خداست” که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده ! آخه می دونی ؟ : “خدا” خیلی تنهاست...

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط MINA  | 


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان با دگران وای به حال دگران . . .
نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388  توسط MINA  | 


غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  توسط MINA  | 


اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  توسط MINA  | 


وقتی که
سنگ نباشد
نسل کلاغ ها بی شمار می شود
و
هیچ شبی از ما نمی هراسد
وقتی که صدایی نباشد
باران به کدام شیشه
به کجای دل
پا بگذارد
وقتی که پنجره ای نباشد
چشم ها به چه دردی می خورند.

down where i am there's no bitter end at all
this bitterness is endless
keeps going on & on

*زندگی دلیل می خواهد...ولی اگر دلیل پیدا نکردی چطور.... ‌(بی معنا ؟! )

پ.ن: منبع  ؟ پیاده روی با تو ( مجموعه شعر) نوشته : علی خوشه چین

                        قسمت دوم: دست نوشته‌ی دوستم که همیشه انرژی منفی می‌فرسته !

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط JAVID  | 


با سلام به همه بازدیدکنندگان و علی الخصوص نویسندگان عزیز وبلاگ شب شعر

سومین تولد وبلاگمون رو به همتون تبریک می گم...

چقدر زود گذشت...

باورم نمی شه...

دوستون دارم...امیدوارم تا همیشه مثل شعرای قشنگتون سبز باشین...


پ.ن:از آقای اسعدی هم ممنون که یادآوری کردن.


نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط ZAHRA  | 



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط MINA  | 



3 سال با هم!

چه خوش گذشت!!

دوستان زیادی داشتیم که بر دیوار این وبلاگ هر از گاهی تکه نوشته ای ، زمزمه ای ، سرودی و یا یک حرف از دل بر آمده ای حک میکردن ....

به امید اینکه ادب در این مرز و بوم نفس تازه تری گیرد و ....

و امروز بعد از گذر سه سال تمام باز هم در کنار همیم .....

و باز آواز با هم بودن سر می دهیم و تلاش و تکاپوی خود برای آباد کردن این سرزمین دو چندان میکنیم....


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:از دوست عزیزم زهرا خانم هم تشکر میکنیم که در عرصه ی فوق الذکر گام برداشتن و راهنمای ما بودن!
نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط PAYAM  | 



نوشته‌هایم بوی‌ سکوت می‌دهند

گویا برای سکوت کردن می‌نویسم !

رنگ مرا می‌دهند

اوقاتم نیز، با من، سکوت را به ارمغان‌ می‌آورند

می‌خواهم لبهایم را بگشایم

سکوتم را بشکن

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  توسط JAVID  | 


 

آن روز فراموش کردیم

به چشم ها نیز نگاهی بیندازیم ...

به نزدیک ترین پیاده رو

چشم می دوختیم

و از آسمان های دور

سخن می بافتیم ...

و نام های جهان را

با هم تعویض می کردیم !

در هزار و یک راه

قدم می زدیم

تا به آن قلب افتاده در راه

سلام نکنیم ...

امروز به افق های سخت خیابان

نگاه می کنیم ...

و آسمانی نیست

و بال کبوتری

درفاصله ی در و پنجره ...

در این هزاره ی خداحافظی

سقفی خاکستری سایه بسته است

پشت به وصله های کاغذی

روی شیشه های بی بخار و خشک

که از آن حرف نمی زنیم ...

انگار که ندیده ایم !

انگار فراموش کرده ایم

به چشمها نیز نگاهی بیندازیم ...!

سید مهرداد ضیایی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  توسط JAVID  | 


نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  توسط MINA  |